تاسه
کتاب هایی را که برای اهدا به مناطق محروم آماده کرده، توی کارتن خالی های آجیل و خشکبار تواضع می چیند. کارتن هایی که از مهمانی مفصل شب یلدای مدیر دست خالی برگشته اند. چشمش می افتد به جلد فشرده ی فرهنگ لغت. دست می گذارد روی حرف "ت". همان اول می رسد به تاس. تاسا. تاسه یعنی اندوه، ملال. تاسه گرفتن: احساس خفگی. تاسانیدن: فشردن گلوی کسی. کتاب را برمی گرداند به قفسه. این کلمات از غنچه خاطر بهترند. ترجمان احوالش.توی سرش صدا پیچیده. کتاب به چه دردشان می خورد؟سر می چرخاند و با عذاب وجدان چشم می دوزد به کتاب خانه ی ایستاده.تولستوی با ریشی انبوه و نگاهی اخم آلود روی جلد کتاب چشم دوخته به روبه رو، به پوستر اینیشتنی که ابروی بی خیالی بالا داده و تکیه کرده به دیوار. این ها را خودش به کتابخانه هدیه کرده. هم چنان زمستان است. کلید را در ظلمتِ درِ بسته می چرخاند و قفلش می کند...
ادامه مطلب