دلخوشی های کوچک
شمعی که روشن است در آغوش این اتاقجان کنده است تا بشود مثل چلچراغپاییز آمده ست بگوید که می روندسرسبزهای فصل به مهمانی اجاقمهمان چند روزه ی تو این گل یخ استاز بی کسی گذاشته سر روی پای باغاین روزها و دلخوشی ما چه کوچک اندآن قدر خسته ایم که حتی یک اتفاق...بی چتر در حوالی باران قدم زدیمشاید کسی بگیرد از این گریه ها سراغتنها تو مانده ای و در این "رنجِ بی حساب"پر می زنند دور و برت دسته ای کلاغزهرا محمودیاز مجموعه ی "جای خالی ات را با کلمات پر می کنم"نقاشی قدیمی کاری از خواهر هنرمند که هنرش را جدی نمی گیرد. برچسب ها: شعر , ادبیات زنان زهرا محمودی ...
ادامه مطلب