
هنوز ادامه داری سهچهار روز پیش بعد از هفده سال در روستای پدریام بودیم برای تشییع پیکر عموی دومم و بعد رفتیم به عیادت عموی بزرگترم که روزگاری مردی بود قویبنیه و خوشمشرب که بزرگترین حسرتش نداشتن پسری بود که نامش را زنده نگهدارد. بعد از سه دختر پسردار شد اما پسر عمر کوتاهی داشت و تنها نشانهاش سنگ قبر آرزویی شد بر روی تپهای بلند مشرف به خانهی عموها که همچنان از باد و باران در امان مانده است و خاطرهی داغی شد شعلهور.حق آدمها نیست اینگونه فرو بریزند و تمام شوند. حقش نیست با آنهمه رنجی ک...
ادامه مطلب