
ساعت باران گذشته است
و ساعت شکفتن رنگهایی که خاموشاند
بیهوده این پرنده عقربههایش را باز میکند.
اتاق ابری است و باد میآید
من فاصلهی تاریکی رنگها را
اندازه میگیرم
سکوت زیاد گود نیست
اما پهنههای تنهایی بیانتهاست
وقتی هزاربار گرد تاریکی درها میچرخم
با پیچ محزون ساقهها
و اسبانی مرده زیر قدمهایم
که میچرخند و نمیچرخند
و از زنگولههایشان صدایی نمیآید
سکوت کش میآید بین این نقطههای کور
و منقار عقربهها
مثل قدمها
از برچیدن تاریکی خسته میشوند
ساعت باران گذشته است
فقط باد میآید
اما مگر چقدر به یادِ باد میمانیم؟
نازنین نظامشهیدی(۱۳۸۳_۱۳۳۳)
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی