
ساعت باران گذشته است ساعت باران گذشته استو ساعت شکفتن رنگهایی که خاموشاندبیهوده این پرنده عقربههایش را باز میکند.اتاق ابری است و باد میآیدمن فاصلهی تاریکی رنگها رااندازه میگیرمسکوت زیاد گود نیستاما پهنههای تنهایی بیانتهاستوقتی هزاربار گرد تاریکی درها میچرخمبا پیچ محزون ساقههاو اسبانی مرده زیر قدمهایمکه میچرخند و نمیچرخندو از زنگولههایشان صدایی نمیآیدسکوت کش میآید بین این نقطههای کورو منقار عقربههامثل قدمهااز برچیدن تاریکی خسته میشوندساعت باران گذشته استفقط باد میآیداما مگ...
ادامه مطلب
نامه هایم را پرستویی رسانده دست باراناین که شاعر می شوم اما فقط در ماه آباناین که "تو" تنها دلیل فصل های بی بهاریشوق فروردینی ات ،جا مانده در خواب زمستانعشق ،برروی لبانم "دوستت دارم " کشیدهگونه ی...
ادامه مطلب