سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ ، ساعت 17:50 □ یکی دو ماهیست میخواهم درباره روزهایی که به سختی خواندم بنویسم، اما نشد. در زمان حاضر دوباره این کتابها خواستند تصویرشان را ثبت کنم تا در ذهنم فراموش نشوند. هر سه خواندنی بودند؛ "خیلی کم، تقریبا هیچ" برخلاف اسمش اتفاقا برای من بسیار دشوار بود اما عمیق. "آنچه بر ما هنگام مرگ بدن رخ میدهد همان چیزی است که بر موسیقی هنگام خاتمه یافتن رخ میدهد. مدتی از طنین و دیگر هیچ." تویسنده با اشراف بر فلسفه و ادبیات از سفر به هیچستان و نیچه و آراء بلانشو آغاز میکند و پ
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
ساعت باران گذشته است ساعت باران گذشته استو ساعت شکفتن رنگهایی که خاموشاندبیهوده این پرنده عقربههایش را باز میکند.اتاق ابری است و باد میآیدمن فاصلهی تاریکی رنگها رااندازه میگیرمسکوت زیاد گود نیستاما پهنههای تنهایی بیانتهاستوقتی هزاربار گرد تاریکی درها میچرخمبا پیچ محزون ساقههاو اسبانی مرده زیر قدمهایمکه میچرخند و نمیچرخندو از زنگولههایشان صدایی نمیآیدسکوت کش میآید بین این نقطههای کورو منقار عقربههامثل قدمهااز برچیدن تاریکی خسته میشوندساعت باران گذشته استفقط باد میآیداما مگ
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
هنوز ادامه داری سهچهار روز پیش بعد از هفده سال در روستای پدریام بودیم برای تشییع پیکر عموی دومم و بعد رفتیم به عیادت عموی بزرگترم که روزگاری مردی بود قویبنیه و خوشمشرب که بزرگترین حسرتش نداشتن پسری بود که نامش را زنده نگهدارد. بعد از سه دختر پسردار شد اما پسر عمر کوتاهی داشت و تنها نشانهاش سنگ قبر آرزویی شد بر روی تپهای بلند مشرف به خانهی عموها که همچنان از باد و باران در امان مانده است و خاطرهی داغی شد شعلهور.حق آدمها نیست اینگونه فرو بریزند و تمام شوند. حقش نیست با آنهمه رنجی ک
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
عشق قابیل است امروز سر کلاس دوازدهمیها از مولانا گفتم و نینامه را شروع کردیم. به خاطر ضریب بالای درس ادبیات و نکتههای ناتمام زبانی و ادبی همه از لذت ادبیات واقعی محروم شدهایم. مجبورم به هر شیوهای ساعت درسی را جذاب نشان بدهم. در کنار روایت عشق و مولانا و رفاقت نامتعارفش با شمس [بر اساس اطلاعات زرد و خالهزنکی مجازی] دو غزل از زندهیاد نجمه زارع را به یاد گذشته مرور کردم و ناگهان چشمهای خوابیده و حسهای زنگار گرفته بیدار شدند و چقدر به وجد آمدند!! که مگر میشود شعر اینهمه درد عشق را بفهمد
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
آواز قو سال اولیست که با بچههای گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیتهایشان_ژوژمان_ را ببینم. بچههای گرافیک عکاسیشان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچهها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستریست. درسهای پایه و عمومی را اصلا نخواندهاند، به بهانه آنلاین شدن کلاسها در دوران کرونا؛ به خیال خودشان آمدهاند هنرستان که از عربی و فارسی و ریاضی خلاص شوند. باورکردنی نیست که از هیچ داستانِ ادبی و شعری به وجد نمیآیند، موسیقی نمیدانند، کتاب نخواندهاند، ب
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی


به گفتۀ مولانا «چندین گاه گفتوگو را آزمودیم، مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم» اما کو سخنی؟!
این چنین نامه که پُر ظلم و جفاست
کَی بُوَد خود درخور اندر دستِ راست؟!
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
کتابxadهایی را که برای اهدا به مناطق محروم آماده کرده، توی کارتنxadخالیxadهای آجیل و خشکبار تواضع میxadچیند. کارتنهایی که از مهمانی مفصل شب یلدای مدیر دست خالی برگشتهxadاند. چشمش میxadافتد به جلد فشردهxadی فرهنگ لغت. دست میxadگذارد روی حرف "ت". همان اول میxadرسد به تاس. تاسا. تاسه یعنی اندوه، ملال. تاسهگرفتن: احساس خفگی. تاسانیدن: فشردن گلوی کسی. کتاب را برمیxadگرداند به قفسه. این کلمات از غنچهxadخاطر بهترند. ترجمان احوالش.توی سرش صدا پیچیده. کتاب به چه دردشان میxadخورد؟سر میxadچرخاند و با عذاب وجدان چشم میxadدوزد به کتابxadخانهxadی ایستاده.تولستوی با ریشی انبوه و نگاهی اخمxadآلود روی جلد کتاب چشم دوخته به روبهxadرو، به پوستر اینیشتنی که ابروی بیxadخیالی بالا داده و تکیه کرده به دیوار. اینxadها را خودش به کتابخانه هدیه کرده. همچنان زمستان است. کلید را در ظلمتِ درِ بسته میxadچرخاند و قفلش میxadکند. برمیxadگردد سر میز بازیِ زندگی، دور تکراری و همیشگی. پاورقیِ پوستر توی ذهنش میxadچرخد و میxadرقصد.میxadچرخد و میxadرقصد و میxadخواند: «خداوند با جهان تاس بازی نمیxadکند.»تکهای از داستان تاسهاز مجموعه داستان به نام زندگیداستان مدام باد میآیدداستان ساکنان معبد یورت
یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:3 توسط مشقِ مُدارا
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
با خوندن این مقالهی ترجمان یاد جملهای از آلبرکامو افتادم در نمایشنامهی کالیگولا:«دور و بر من هرچه هست دروغ است و من میخواهم که مردم با راستی زندگی کنند. وسیلهاش را هم دارم تا آنها را وادارم که با راستی زندگی کنند، چون میدانم که آنها چه ندارند. آنها معرفت ندارند. معلمی میخواهند که بداند چه میگوید. در سرتاسر امپراتوریِ روم تنها کسی که آزاد است منم. بروید و به روم اعلام کنید که عاقبت به موهبت آزادی رسیده است و با این آزادی آزمون بزرگی آغاز میشود.»
سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:11 توسط مشقِ مُدارا
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
سرِ استاد کاکاوند سلامت! اونقدر سر کلاس از این شعر نصرت رحمانی با اندوه یاد میکرد که هر وقت اشتیاق اغراقشدهی کسی رو برای رفاقت میبینم با خودم مرورش میکنم و دلم میخواد از همون اول این کلمات رو به قامت رفاقتهای قراردادی ضمیمه کنم:ای دوستاین روزهابا هر که دوست میشوم احساس میکنمآنقدر دوست بودهایم که دیگروقت خیانت استانبوه غم حریم و حرمت خود رااز دست داده استدیریست هیچ کار ندارممانند یک وزیروقتی که هیچ کار نداریتو هیچ کارهایمن هیچ کارهام: یعنی که شاعرمگیرم از این کنایه هیچ نفهمی!*نقاشی به "زلالی یک عشق" اثریست از ایران دروّدی. بعد از پنج سال، دوباره در فاصلهی دو نقطه را خواندم و اینبار جور دیگری او را میفهمم؛ زیبا زیستن زنی به نام ایران را.
سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:38 توسط مشقِ مُدارا
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ ساعت 10:48 توسط مشقِ مُدارا
|
نزدیک به یکسال است برگشتهام به شاهنامه، آرام پیش میروم و حس میکنم تازه با این اثر شکوهمند مواجه شدهام. همراه آن سایههای شکارشده را میخوانم، دیباچه نوین را، سهرابکُشی بیضایی را و هربار با سوگ رستم و جامهدریدنهایش چشم و دلم پرخون میشود. ظاهرا همه را میدانم، همه را میدانیم، اما انگار این دانایی توهمی بیش نیست._وقتی آدم توی جریان است، تکهتکه میبیند و از هماهنگ کردن یا منظم کردنشان عاجز است. تدوام زمانی واقعه وقتی مطرح میشود که آدم از آن واقعه دور شده باشد.گفتم: «شما به بودن معتاد شدهاید، به امیدوار بودن هم. صبح که بلند میشوید مثل کلاه و پیراهن و سنجاق کراوات، امیدواریتان را هم میپوشید.»میخواستم بگویم توی دورهی ما اقلا روحی مطرح نبود. برای اینکه روح را میتوانستند با منقاش از منافذ پوست بیرون بکشند...گفتم که مردم تن مرا میبینند نه روحم را.میگفتم: «خُب که چی؟!دست آخر چی؟»...میگفت: «خوب پس میخواهی چه بشود؟ سفره را که میاندازند کی مینشیند، هان؟ آشپزها، پادوها یا سفرهچینها؟ نه. آنها که نشسته بودند دورتادور، راحت خودشان را میکشانند جلو، درست مثل اینکه از اول هم سر سفره بودهاند. طوری هم مینشینند که انگار هیچ وقت نمیخواهند بلند شوند.»هردو روی یک سکه/ هوشنگ گلشیری
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲ ساعت 21:44 توسط مشقِ مُدارا
|
در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییستدل منکه به اندازهی یک عشق استبه بهانههای ساده خوشبختی خود مینگردبه زوال زیبای گلها در گلدانبه نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهایو به آواز قناریهاکه به اندازه یک پنجره میخوانند...فروغ*عکس برمیگردد به زمستانهایی که سوغاتشان برف بود و شوقی برای شبیهسازی خاطرههایی دور.**از فروغخوانیها
برچسب:
نویسنده: ترانه سلطانی