خرید بک لینک
سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ ، ساعت 17:50 □ یکی دو ماهی‌ست می‌خواهم درباره روزهایی که به سختی خواندم بنویسم، اما نشد. در زمان حاضر دوباره این کتاب‌ها خواستند تصویرشان را ثبت کنم تا در ذهنم فراموش نشوند. هر سه خواندنی بودند؛ "خیلی کم، تقریبا هیچ" برخلاف اسمش اتفاقا برای من بسیار دشوار بود اما عمیق. "آنچه بر ما هنگام مرگ بدن رخ می‌دهد همان چیزی است که بر موسیقی هنگام خاتمه یافتن رخ می‌دهد. مدتی از طنین و دیگر هیچ." تویسنده با اشراف بر فلسفه و ادبیات از سفر به هیچستان و نیچه و آراء بلانشو آغاز می‌کند و پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:57

ساعت باران گذشته است ساعت باران گذشته استو ساعت شکفتن رنگ‌هایی که خاموش‌اندبیهوده این پرنده عقربه‌هایش را باز می‌کند.اتاق ابری است و باد می‌آیدمن فاصله‌ی تاریکی رنگ‌ها رااندازه می‌گیرمسکوت زیاد گود نیستاما پهنه‌های تنهایی بی‌انتهاستوقتی هزاربار گرد تاریکی درها می‌چرخمبا پیچ محزون ساقه‌هاو اسبانی مرده زیر قدم‌هایمکه می‌چرخند و نمی‌چرخندو از زنگوله‌های‌شان صدایی نمی‌آیدسکوت کش می‌آید بین این نقطه‌های کورو منقار عقربه‌هامثل قدم‌هااز برچیدن تاریکی خسته می‌شوندساعت باران گذشته استفقط باد می‌آیداما مگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

از بچگی اسم فاتح برایم نامی آشنا بوده، چون در منطقه‌ای متولد شده و زندگی کرده‌ایم که تماما مایملک فاتح یزدی محسوب می‌شد و به نام جهانش رونق گرفته بود. او در خاطرات کسانی که در قلمرو او کار کرده‌ بودند در دسته‌ی خوبها قرار داشت و البته به خاطر مصادره‌ی اموالش، در بین مردم کاملا معمولیِ کم‌درآمد و ناراضی از شرایط، خاطره‌‌ای خوش با پایانی غم‌انگیز. هر وقت از کنار باغی که در آن دفن شده بود، می‌گذشتیم او را اسیری می‌دیدیم که در قفس بی‌انصافی‌های روزگار گرفتار

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

هنوز ادامه داری سه‌چهار روز پیش بعد از هفده سال در روستای پدری‌ام بودیم برای تشییع پیکر عموی دومم و بعد رفتیم به عیادت عموی بزرگترم که روزگاری مردی بود قوی‌بنیه و خوش‌مشرب که بزرگ‌ترین حسرتش نداشتن پسری بود که نامش را زنده نگه‌دارد. بعد از سه دختر پسردار شد اما پسر عمر کوتاهی داشت و تنها نشانه‌اش سنگ قبر آرزویی شد بر روی تپه‌ای بلند مشرف به خانه‌ی عموها که هم‌چنان از باد و باران در امان مانده است و خاطره‌ی داغی‌ شد شعله‌ور.حق آدم‌ها نیست این‌گونه فرو بریزند و تمام شوند. حقش نیست با آن‌همه رنجی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

عشق قابیل است امروز سر کلاس دوازدهمی‌ها از مولانا گفتم و نی‌نامه را شروع کردیم. به خاطر ضریب بالای درس ادبیات و نکته‌های ناتمام زبانی و ادبی همه از لذت ادبیات واقعی محروم شده‌ایم. مجبورم به هر شیوه‌‌ای ساعت درسی را جذاب نشان بدهم. در کنار روایت عشق و مولانا و رفاقت نامتعارفش با شمس [بر اساس اطلاعات زرد و خاله‌زنکی مجازی] دو غزل از زنده‌یاد نجمه زارع را به یاد گذشته مرور کردم و ناگهان چشم‌های خوابیده و حس‌های زنگار گرفته بیدار شدند و چقدر به وجد آمدند!! که مگر می‌شود شعر این‌همه درد عشق را بفهمدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

"ما از نسلی هستیم که می‌خواهد میان دو نسل که روی صندلی‌هایشان نشسته‌اند به زور خودش را جا کند؛ نصف ماتحتش گوشه این صندلی و نصف دیگرش گوشه آن صندلی. پیرها از صدقه سر جنگ با کوله‌باری از افتخارات غزل خداحافظی می‌خوانند و جوان‌ها برای خنده و سرگرمی انقلاب راه می‌اندازند و ما چهل‌ساله‌ها جان می‌کَنیم تا ماشین را بچرخانیم و تحقیر پیرها و ریشخند جوان‌ها را به جان بخریم. جامعه مصرفی، ای زکی! آیا تو، جوان، تو می‌دانی اولین پرتقالی که در سال ۱۹۴۶ بعد از پنج سال

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

آواز قو سال اولی‌ست که با بچه‌های گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیت‌های‌شان_ژوژمان_ را ببینم. بچه‌های گرافیک عکاسی‌شان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچه‌ها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستری‌ست. درس‌های پایه و عمومی‌ را اصلا نخوانده‌اند، به بهانه آنلاین شدن کلاس‌ها در دوران کرونا؛ به خیال خودشان آمده‌اند هنرستان که از عربی و فارسی و ریاضی خلاص شوند. باورکردنی نیست که از هیچ داستانِ ادبی و شعری به وجد نمی‌آیند، موسیقی نمی‌دانند، کتاب نخوانده‌اند، بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

خاموشی

به گفتۀ مولانا «چندین گاه گفت‌و‌گو را آزمودیم، مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم» اما کو سخنی؟!

این چنین نامه که پُر ظلم و جفاست

کَی بُوَد خود درخور اندر دستِ راست؟!

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 23:36

ﺁﯾﺎ ﻫﻨﺮ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ؟شاملو:ﺁﻩ ﺑﻠﻪ، ﺣﺘﻤﺎﻧﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﻭ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﻧﻮﺍﺧﺖ.ﺷﺎﻩ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩﻭ ﻏﺰﻝ ﻣﯽﮔﻔﺖ.ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﻤﻔﻮﻧﯽﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﺷﺎﺩﯼ ﺳﺎﺧﺖﻭ تقدیم ناپلئون کردﻫﯿﺘﻠﺮ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺸﻮﺩﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺭﻧﺠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﺦﮐﺸﺘﺎﺭﮔﺎﻩ ﺯﺍﺧﺴﻦ ﻫﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ بنا کردﻧﺎﺻﺮﺍلدین ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺷﻌﺮ ﻣﯽﺳﺮﻭﺩﻭ ﻫﻢ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻘﺎﺵ ﻣﯽﭘﺮﻭﺭﺩﺍﻣﺎ، ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﻃﻼ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺳﺎﺭﻕ ﺭﺍﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﭘﻮﺳﺖ بکنندﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻣﺠﺎﻥ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ!ﺧﺐ ﺑﻠﻪ، ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ:ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻌﺶ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ!ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨود ﻧﺎﺻﺮ ﺣﺮﯾﺮﯼ ﺑﺎ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ࿐ྀུ༅࿇༅═┅ای مرغ گرفتار بمانی و ببینیآن روز همایون که به عالم قفسی نیست چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۳ ساعت 15:10 توسط مشقِ مُدارا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 19:45

کتابxadهایی را که برای اهدا به مناطق محروم آماده کرده، توی کارتنxadخالیxadهای آجیل و خشکبار تواضع میxadچیند. کارتنهایی که از مهمانی مفصل شب یلدای مدیر دست خالی برگشتهxadاند. چشمش میxadافتد به جلد فشردهxadی فرهنگ لغت. دست میxadگذارد روی حرف "ت". همان اول میxadرسد به تاس. تاسا. تاسه یعنی اندوه، ملال. تاسهگرفتن: احساس خفگی. تاسانیدن: فشردن گلوی کسی. کتاب را برمیxadگرداند به قفسه. این کلمات از غنچهxadخاطر بهترند. ترجمان احوالش.توی سرش صدا پیچیده. کتاب به چه دردشان میxadخورد؟سر میxadچرخاند و با عذاب وجدان چشم میxadدوزد به کتابxadخانهxadی ایستاده.تولستوی با ریشی انبوه و نگاهی اخمxadآلود روی جلد کتاب چشم دوخته به روبهxadرو، به پوستر اینیشتنی که ابروی بیxadخیالی بالا داده و تکیه کرده به دیوار. اینxadها را خودش به کتابخانه هدیه کرده. همچنان زمستان است. کلید را در ظلمتِ درِ بسته میxadچرخاند و قفلش میxadکند. برمیxadگردد سر میز بازیِ زندگی، دور تکراری و همیشگی. پاورقیِ پوستر توی ذهنش میxadچرخد و میxadرقصد.میxadچرخد و میxadرقصد و میxadخواند: «خداوند با جهان تاس بازی نمیxadکند.»تکهای از داستان تاسهاز مجموعه داستان به نام زندگیداستان مدام باد میآیدداستان ساکنان معبد یورت یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:3 توسط مشقِ مُدارا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:55

با خوندن این مقالهی ترجمان یاد جملهای از آلبرکامو افتادم در نمایشنامهی کالیگولا:«دور و بر من هرچه هست دروغ است و من میخواهم که مردم با راستی زندگی کنند. وسیلهاش را هم دارم تا آنها را وادارم که با راستی زندگی کنند، چون میدانم که آنها چه ندارند. آنها معرفت ندارند. معلمی میخواهند که بداند چه میگوید. در سرتاسر امپراتوریِ روم تنها کسی که آزاد است منم. بروید و به روم اعلام کنید که عاقبت به موهبت آزادی رسیده است و با این آزادی آزمون بزرگی آغاز میشود.» سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:11 توسط مشقِ مُدارا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 15:55

سرِ استاد کاکاوند سلامت! اونقدر سر کلاس از این شعر نصرت رحمانی با اندوه یاد میکرد که هر وقت اشتیاق اغراقشدهی کسی رو برای رفاقت میبینم با خودم مرورش میکنم و دلم میخواد از همون اول این کلمات رو به قامت رفاقتهای قراردادی ضمیمه کنم:ای دوستاین روزهابا هر که دوست میشوم احساس میکنمآنقدر دوست بودهایم که دیگروقت خیانت استانبوه غم حریم و حرمت خود رااز دست داده استدیریست هیچ کار ندارممانند یک وزیروقتی که هیچ کار نداریتو هیچ کارهایمن هیچ کارهام: یعنی که شاعرمگیرم از این کنایه هیچ نفهمی!*نقاشی به "زلالی یک عشق" اثریست از ایران دروّدی. بعد از پنج سال، دوباره در فاصلهی دو نقطه را خواندم و اینبار جور دیگری او را میفهمم؛ زیبا زیستن زنی به نام ایران را. سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:38 توسط مشقِ مُدارا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:22

چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:46 توسط مشقِ مُدارا |  بیستون را یاد آر!دست هایت را بسپار به کار،کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!وه چه نیروی شگفتانگیزی است،دستهایی که به هم پیوسته استبه یقین، هر که به هر جای، درآید از پایدستهایش بسته استدست در دست کسی،یعنی: پیوند دو جاندست در دست کسییعنی: پیمان دو عشقدست در دست کسی داری اگر،دانی، دست،چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛لحظهای چند که از دست طبیب،گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛نوشداروی شفا بخشتر از داروی اوستچون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستپرچم شادی و شوق است که افراشتهایلشكر غم خورد از پرچم دست تو شکستدست، گنجینه مهر و هنر است:خواه بر پرده سازخواه در گردن دوستخواه بر چهره نقشخواه بر دنده چرخخواه بر دسته داسخواه در یاری نابیناییخواه در ساختن فرداییآنچه آتش به دلم می زند، اینک، هر دمسرنوشت بشرست،داده با تلخی غمهای دگر دست به همبار این درد و دریغ است که ماتیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولیدست هامان، نرسیده است به همفریدون مشیری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 10:13

پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ ساعت 10:48 توسط مشقِ مُدارا |  نزدیک به یکسال است برگشتهام به شاهنامه، آرام پیش میروم و حس میکنم تازه با این اثر شکوهمند مواجه شدهام. همراه آن سایههای شکارشده را میخوانم، دیباچه نوین را، سهرابکُشی بیضایی را و هربار با سوگ رستم و جامهدریدنهایش چشم و دلم پرخون میشود. ظاهرا همه را میدانم، همه را میدانیم، اما انگار این دانایی توهمی بیش نیست._وقتی آدم توی جریان است، تکهتکه میبیند و از هماهنگ کردن یا منظم کردنشان عاجز است. تدوام زمانی واقعه وقتی مطرح میشود که آدم از آن واقعه دور شده باشد.گفتم: «شما به بودن معتاد شدهاید، به امیدوار بودن هم. صبح که بلند میشوید مثل کلاه و پیراهن و سنجاق کراوات، امیدواریتان را هم میپوشید.»میخواستم بگویم توی دورهی ما اقلا روحی مطرح نبود. برای اینکه روح را میتوانستند با منقاش از منافذ پوست بیرون بکشند...گفتم که مردم تن مرا میبینند نه روحم را.میگفتم: «خُب که چی؟!دست آخر چی؟»...میگفت: «خوب پس میخواهی چه بشود؟ سفره را که میاندازند کی مینشیند، هان؟ آشپزها، پادوها یا سفرهچینها؟ نه. آنها که نشسته بودند دورتادور، راحت خودشان را میکشانند جلو، درست مثل اینکه از اول هم سر سفره بودهاند. طوری هم مینشینند که انگار هیچ وقت نمیخواهند بلند شوند.»هردو روی یک سکه/ هوشنگ گلشیری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:48

چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲ ساعت 21:44 توسط مشقِ مُدارا |  در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییستدل منکه به اندازهی یک عشق استبه بهانههای ساده خوشبختی خود مینگردبه زوال زیبای گلها در گلدانبه نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهایو به آواز قناریهاکه به اندازه یک پنجره میخوانند...فروغ*عکس برمیگردد به زمستانهایی که سوغاتشان برف بود و شوقی برای شبیهسازی خاطرههایی دور.**از فروغخوانیها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه سلطانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 11:08

صفحه بندی