روزها
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 17:57
سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ ، ساعت 17:50 □ یکی دو ماهیست میخواهم درباره روزهایی که به سختی خواندم بنویسم، اما نشد. در زمان حاضر دوباره این کتابها خواستند تصویرشان را ثبت کنم تا در ذهنم فراموش نشوند. هر سه خواندنی بودند؛ "خیلی کم، تقریبا هیچ" برخلاف اسمش اتفاقا برای من بسیار دشوار بود اما عمیق. "آنچه بر م...
ساعت باران گذشته است
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
ساعت باران گذشته است ساعت باران گذشته استو ساعت شکفتن رنگهایی که خاموشاندبیهوده این پرنده عقربههایش را باز میکند.اتاق ابری است و باد میآیدمن فاصلهی تاریکی رنگها رااندازه میگیرمسکوت زیاد گود نیستاما پهنههای تنهایی بیانتهاستوقتی هزاربار گرد تاریکی درها میچرخمبا پیچ محزون ساقههاو اسبانی مرد...
شهر من یا تو؟!
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
از بچگی اسم فاتح برایم نامی آشنا بوده، چون در منطقهای متولد شده و زندگی کردهایم که تماما مایملک فاتح یزدی محسوب میشد و به نام جهانش رونق گرفته بود. او در خاطرات کسانی که در قلمرو او کار کرده بودند در دستهی خوبها قرار داشت و البته به خاطر مصادرهی اموالش، در بین مردم کاملا معمولیِ کمدرآمد و نار...
هنوز ادامه داری
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
هنوز ادامه داری سهچهار روز پیش بعد از هفده سال در روستای پدریام بودیم برای تشییع پیکر عموی دومم و بعد رفتیم به عیادت عموی بزرگترم که روزگاری مردی بود قویبنیه و خوشمشرب که بزرگترین حسرتش نداشتن پسری بود که نامش را زنده نگهدارد. بعد از سه دختر پسردار شد اما پسر عمر کوتاهی داشت و تنها نشانهاش سن...
عشق قابیل است
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
عشق قابیل است امروز سر کلاس دوازدهمیها از مولانا گفتم و نینامه را شروع کردیم. به خاطر ضریب بالای درس ادبیات و نکتههای ناتمام زبانی و ادبی همه از لذت ادبیات واقعی محروم شدهایم. مجبورم به هر شیوهای ساعت درسی را جذاب نشان بدهم. در کنار روایت عشق و مولانا و رفاقت نامتعارفش با شمس [بر اساس اطلاعات ...
نالههای بلند
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
"ما از نسلی هستیم که میخواهد میان دو نسل که روی صندلیهایشان نشستهاند به زور خودش را جا کند؛ نصف ماتحتش گوشه این صندلی و نصف دیگرش گوشه آن صندلی. پیرها از صدقه سر جنگ با کولهباری از افتخارات غزل خداحافظی میخوانند و جوانها برای خنده و سرگرمی انقلاب راه میاندازند و ما چهلسالهها جان میکَنیم تا...
آواز قو
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
آواز قو سال اولیست که با بچههای گرافیک و کامپیوتر کلاس دارم. هفته گذشته دعوت کردند فعالیتهایشان_ژوژمان_ را ببینم. بچههای گرافیک عکاسیشان خوب بود، چیزهایی آموخته بودند، اما پیش زمینه ذهنی من از این بچهها در کلاس ادبیات، کاملا خاکستریست. درسهای پایه و عمومی را اصلا نخواندهاند، به بهانه آنلا...
خاموشی
-
تاریخ: 1405/4/21 ساعت: 23:36
خاموشیبه گفتۀ مولانا «چندین گاه گفتوگو را آزمودیم، مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم» اما کو سخنی؟!این چنین نامه که پُر ظلم و جفاستکَی بُوَد خود درخور اندر دستِ راست؟!
آن روز همایون
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 19:45
ﺁﯾﺎ ﻫﻨﺮ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ؟شاملو:ﺁﻩ ﺑﻠﻪ، ﺣﺘﻤﺎﻧﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﻭ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﻧﻮﺍﺧﺖ.ﺷﺎﻩ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩﻭ ﻏﺰﻝ ﻣﯽﮔﻔﺖ.ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﻤﻔﻮﻧﯽﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﺷﺎﺩﯼ ﺳﺎﺧﺖﻭ تقدیم ناپلئون کردﻫﯿﺘﻠﺮ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺸﻮﺩﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺭﻧﺠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﺦﮐﺸﺘﺎﺭﮔﺎﻩ ﺯﺍﺧﺴﻦ ﻫﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ بنا کردﻧﺎﺻﺮ...
تاسه
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 15:55
کتابxadهایی را که برای اهدا به مناطق محروم آماده کرده، توی کارتنxadخالیxadهای آجیل و خشکبار تواضع میxadچیند. کارتنهایی که از مهمانی مفصل شب یلدای مدیر دست خالی برگشتهxadاند. چشمش میxadافتد به جلد فشردهxadی فرهنگ لغت. دست میxadگذارد روی حرف "ت". همان اول میxadرسد به تاس. تاسا. تاسه یعنی اندوه، ملال. ...
روایتها
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 15:55
با خوندن این مقالهی ترجمان یاد جملهای از آلبرکامو افتادم در نمایشنامهی کالیگولا:«دور و بر من هرچه هست دروغ است و من میخواهم که مردم با راستی زندگی کنند. وسیلهاش را هم دارم تا آنها را وادارم که با راستی زندگی کنند، چون میدانم که آنها چه ندارند. آنها معرفت ندارند. معلمی میخواهند که بداند چه میگوید. در...
از این گونه زیستن
-
تاریخ: 1403/2/27 ساعت: 12:22
سرِ استاد کاکاوند سلامت! اونقدر سر کلاس از این شعر نصرت رحمانی با اندوه یاد میکرد که هر وقت اشتیاق اغراقشدهی کسی رو برای رفاقت میبینم با خودم مرورش میکنم و دلم میخواد از همون اول این کلمات رو به قامت رفاقتهای قراردادی ضمیمه کنم:ای دوستاین روزهابا هر که دوست میشوم احساس میکنمآنقدر دوست بودهایم که دیگ...
پیشکش به اردیبهشت
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 10:13
چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:46 توسط مشقِ مُدارا | بیستون را یاد آر!دست هایت را بسپار به کار،کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!وه چه نیروی شگفتانگیزی است،دستهایی که به هم پیوسته استبه یقین، هر که به هر جای، درآید از پایدستهایش بسته استدست در دست کسی،یعنی: پیوند دو جاندست در دست کسییعنی: پیمان...
گوشم به توست لاجرم از بر نمیشود
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 13:48
پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ ساعت 10:48 توسط مشقِ مُدارا | نزدیک به یکسال است برگشتهام به شاهنامه، آرام پیش میروم و حس میکنم تازه با این اثر شکوهمند مواجه شدهام. همراه آن سایههای شکارشده را میخوانم، دیباچه نوین را، سهرابکُشی بیضایی را و هربار با سوگ رستم و جامهدریدنهایش چشم و دلم پرخون میشود. ظاهرا همه ...
بهانههای ساده
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 11:08
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲ ساعت 21:44 توسط مشقِ مُدارا | در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییستدل منکه به اندازهی یک عشق استبه بهانههای ساده خوشبختی خود مینگردبه زوال زیبای گلها در گلدانبه نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهایو به آواز قناریهاکه به اندازه یک پنجره میخوانند...فروغ*عکس برمیگردد به زمستانهایی ...
مُـــراقِــبـــات
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 14:13
بالاخره امتحانات تمام شد. روزهای فشرده و پُرتنش برای بچههای شب امتحانی و فراغت بیشتر برای معلمها. امسال ادبیات بچهها واقعا ضعیف بود آنهم در مدرسهای که در ثبتنام ورودیهای جدید دهم سختگیری کرده بود. به خاطر یکدست نبودنشان، مدام در حال تقویت پایههای ضعیفی بودیم که ماحصل فرار از کلاسهای آنلاین و درسهای ...
فرسودگی
-
تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 14:23
سه شنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:12 توسط مشقِ مُدارا | شب آرزو میxadکنم و روز فراموشو مثل دیروزxadها و همیشهبلاتکلیفانه روز و شب میxadکنم بیانیه صادر میxadکنم شعار میxadدهم و به فرسودگی خوابxadهای مغشوش دامن میxadزنمهر چه باشد ما از نسل شبxadبیدارانیم که با وساطت قرصxadها به خواب میxadرویمو در تبانی مدا...
به نام زندگی
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:10
جمعه ۱۲ آبان ۱۴۰۲ ساعت 13:16 توسط زهرا محمودی | کس نداند تا چه حکمت میرودهر وجودی را چه قسمت میرودمجموعه داستان به نام زندگی برشیست کوچک از تلاشی مدام برای یافتن معنای زندگی؛ قصهی آدمهایی کمابیش نامرئی با محدودیتهای مخصوص به خود و رنجهایی که به دوش میکشند. شاید این قصهها عکسهایی هستند که در تاریکخا...
مرگ ایستادهی درخت
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:10
شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲ ساعت 21:19 توسط زهرا محمودی | سیاوشانه از آتش گذشتهام امادو قطره اشک نیامد به چشم سودابهکم آوردهام و روایت فراز و فرودهای روحی را میسپارم به صفحهی روزنوشتهام. شنبه است و مثل همیشه این روز تماما متعلق به من است. چشمم میافتد به خرمالوهای کال و بیرنگ توی سبد حصیری، که او از چنگال حری...
حالا یک زن کاملم
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 21:47
یکشنبه ۹ مهر ۱۴۰۲ ساعت 15:14 توسط زهرا محمودی | در بطن ذهنم شعری ریشه دوانده که همیشه دلم میخواست خودم شاعر آن میبودم:ای خدای بزرگکه در آشپزخانه هم هستیو روی جلد قرصهای مرا میخوانیلطفن کمی آن طرفتر!باید همهی این ظرفها را آب بکشمو همینطور که دارم با تو حرف میزنمبه فکر غذای ظهر هم باشمنه! کمک نمیخواه...